درخشش یک ذهن زیبا
همه شب با دلم کسی میگفت "سخت آشفته ای ز دیدارش صبح دم با ستارگان سپید می رود،می رود،نگه دارش" من به بوی تو رفته از دنیا بی خبر از فریب فرداها روی مژگان نازکم می ریخت چشم های تو چون غبار طلا تنم از حس دست های تو داغ گیسویم در تنفس تو رها میشکفتم ز عشق می گفتم "هر که دل داده شد به دل دارش ننشیند به قصد آزارش برود،چشم من به دنبالش برود،عشق من نگه دارش" آه،اکنون تو رفته ای و غروب سایه میگسترد به سینه ی راه نرم نرمک خدای تیره ی غم می نهد پا به معبد نگهم می نویسد به روی هر دیوار آیه هایی همه سیاه سیاه. (فروغ فرخزاد) روز اول با خودم گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز میگفتم ،لیک با اندوه و با تردید سه شنبه آخر سال ،آتیش چشماتو نداشت میخواستم حرفامو بگم ،اما سیاهی نمیذاشت سه شنبه آخر سال ،یخ کرده بود دنیای من به گوش تو نمی رسید گریه ی بی صدای من سرخی عشق تو نذاشت ،زردی لحظه ها برن نشده ستاره های تو ،از روشنی چیزی بگن نشد که سردی دلم ،با دست تو گُر بگیره یکی میخواست که عشق ما ،رنگ تظاهر بگیره رقیب من رو پوست شب ،عکس یه جاده رو کشید حسود عشق من و تو ،به آرزوهاش می رسید سه شنبه آخر سال ،بی تو حقیقتی نداشت دلم میخواست با تو باشم ،اما جدایی نمیذاشت میشنوی؟انگارصدای شیون می آید،گوش کن.می دانم که هیچکس نمیتواندعشق رابنویسدامابه جای آن میتوانم قصه های خوبی تعریف کنم،گوش کن:یکی بود،یکی نبود،زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه،به جای خواندن آغازماه خواهرمن است،به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن،به جای پختن کلوچه شیرین،ساده و اخمودرسایه ی بوته های نیشکرنشسته بودوکتاب میخواند.صدای شیون در اوج است،میشنوی؟برای بیان عشق به نظرشماکدام رابایدخواند؟تاریخ یاجغرافی؟میدانی،من دلم برای تاریخ میسوزد،برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند،برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند،گوش کن.به جای عشق وجستجوی جوهرنیلی میشودچیزهای دیگری نوشت. حق باتو بودمیبایست میخوابیدم امامادربزرگهاگفته اندچشمها نگهبان دلهایند.میدانی،ازافسانه های قدیم چیزهایی درذهنم سایه وار در گذر است،کودک،خرگوش،پروانه.ومن چقدردلم میخواهدهمه ی داستانهای پروانه هارابدانم که بینهایت واردرنامه هاوشعرهادرشعله هاسوختندتاسندسوختن نویسنده شان باشند. پروانه ها.....آخ تصورکن،آنهادراندیشه ی چیزی مبهم که انعکاس لرزانی ازحس ترس وامیدرادرذهن کوچک ورنگارنگشان میرقصانندبه گلهانزدیک میشوند.یادم می آیدروزی ساده لوحانه،صحرا به صحراوبهار به بهاردانه دانه بنفشه های وحشی رایک دسته میکردم.عشق را چگونه میشودنوشت؟ درگذراین لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت،دیگر حتافرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است،اگرنه چشمانم رامی بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی میخواند: من تورا ،اورا،کسی را دوست دارم. نمی خوام بفهمی چقدر عاشقم نمی خوام بدونی که بی تابتم نمی خوام بدونی شبا تا سحر توی حسرت دیدن خوابتم نمی خوام بفهمی بهارم تویی اونی که به عشقش دچارم تویی تا چشمامو رو هم میذارم میای تو رویا همیشه کنارم تویی نمی خوام بفهمی ،نمی خوام بدونی برات گل میارم ،بی نام و نشونی نمی خوام بفهمی که دیوونه وار به شوق تو دارم نفس میکشم نمی خواستم اینجوری دل بسپرم نمی خواستم اینجوری عاشق بشم تو دوری برات گریه ها می کنم با گریه تو چشمات نگاه می کنم تو دوری ،ولی اسمتو شب به شب بازم عاشقونه صدا می کنم نمی خوام بفهمی ،نمی خوام بدونی برات گل میارم ،بی نام و نشونی روزی در پارک کلی تعجب کردم. دختری را دیدم که یک عالمه چشم داشت دختر خیلی خوشگل بود (و خیلی شگفت انگیز!) دیدم دهان هم دارد، همین بود که حرف زدیم. درباره ی گل ها و کلاس های شعرش، و اینکه اگر می خواست عینک بزند چه مشکلاتی داشت. خیلی با حال است که دختری را بشناسی که یک عالمه چشم داشته باشد، ولی اگر بزند زیر گریه بدجوری خیس می شوی. (مرگ غم انگیز پسر صدفی)(Tim burton) هیچ وقت....هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد. امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی،که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند.
پسر هیزمی عاشق دختر کبریتی شده بود، خیلی خاطرش را می خواست. به نظرش این دختر آتش پاره بود. ولی مگر می شود عشقی شعله بکشد بین کبریت و هیزم؟ همین هم شد، پسر هیزمی آتش گرفت. (Tim burton) شاید فراموشت شدم شاید دلت تنگه برام بیداری شاید مثل من به فکر اون خاطره هام شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها با هر قدم برداشتنت فاصله بین ما نشست لحظه ای که بستی درو شنیدی قلب من شکست یادت بیاد که من کی ام همون که می میره برات همونی که دل نداره برگی بیفته سر رات نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور میشی از من که می میرم برات؟ از منی که دل ندارم برگی بیفته سر رات؟ چه کنم؟ها؟چه کنم؟ ما چرا میبینیم؟ ما چرا می فهمیم؟ ما چرا می پرسیم؟ نیمکت کهنه ی باغ،خاطرات دورش را در اولین بارش زمستانی از ذهن پاک کرده است. خاطره ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم، خاطره ی آواز هایی را که هرگز نخوانده بودی.
ظلمت زندان مرا میکشت ،باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه عاصی در درونم های و هوی میکرد
مشت بر دیوارها میکوفت روزنی را جست و جو میکرد
میشنیدم نیمه شب در خواب ،های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه بیهوده گریانی؟
در میان گریه مینالید دوستش دارم ،نمیدانی؟
روزها رفتند و من دیگر خود نمیدانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان ،میکشد این غم دگر یارم
مینشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم

سردمه مثل آغاز حیات گل یخ
